تبلیغات
[]

به نام خدا

ازتبار شقایق

¯ درسوگ دوست

جمعه 28 تیر 1387

بالاپوش ماتم، برقامت پرده ی نقره یی

خبر این بود:« خسرو شكیبایی پس از سال‌ها نقش‌آفرینی در سینمای ایران، روز جمعه، 28 تیر، در سن 64سالگی بر اثر سكته‌ی قلبی در بیمارستان پارسیان از دنیا رفت.‌»

همیشه، همین گونه است؛ واژه ها به شفافی و روانی بركه ای  برزبان می آیند و می گذرند. ولی تو كه می شنوی و یا كه می خوانی چه؟ انگار است  كه می مانی؛ منگ و مات. مثل كسی كه شمشیر تندر بر او گذشته باشد، از میان چاك می خوری و سر به گریبان می نشینی و با خود واگویه می كنی كه وااسفا خسرو هم رفت!

او كه خوب بود. ولی نمی دانستی كه هماره ما روی دیگر سكه را دیده ایم. آری خسرو بود؛ ولی سرطان كبد هم با او بود. آن كه این چنین شكیبا و آرام می نمود، « مثل یك روز ابری زیبا» درچمبره ی درد هم بود، ولی این، آن روی سكه است كه دیده نمی شود. قبیله ی قلم و هنر همه این گونه اند. همه مانند یك دیگرند. تاهستند، چهره به سیلی سرخ می كنند و تو می پنداری كه اینان را هیچ دردی نیست. چندان كه آگهی ات نیست از این تبار كه حساس بودن شان، زهر مهلك جان شان است. چرا كه  در هر توقف شان در كنار درد دیگران، بی آن كه توان دستگیری شان باشد، وامی از درد می گیرند و بر زخم های خود زخمه ای دیگر می زنند. تار جان های شیفته این گونه است كه خوش نوا به گوش می آید. زخمه بر خود زدن و خوش بنوشتن و خواندن و گفتن. این چنین است كه تو را تا دیدن یك روی سكه می برند و آن روی را درخلوت با خود جان می كنند. ولی بازهم در بر همین پاشنه خواهد چرخید. امروز آب در دیده برای خسرو می چرخانیم و دیگر روز... بماند. روحش شاد!  

منوچهر زال پور

تهران- جمعه28/4/78  

نوشته شده در جمعه 28 تیر 1387 ساعت 07:07 ق.ظ توسط : منوچهر زال پور
ویرایش شده در جمعه 28 تیر 1387 و ساعت 06:07 ق.ظ



¯ شعر

پنجشنبه 2 اسفند 1386

درآستانه ی فرو ریختن

 

                             - یا که افروختنم-

 

نمی دانم!...

 

بربلندای واژه ای ایستاده ام

 

                              - یا که نامی-

 

نمی دانم!...

 

به تفسیر خود که می نشینم

 

تهی می شوم از نام و واژه.

 

 بر کاکل آتشفشانم انگار: ] فوران دود و

                         

                                معبری خفته در بارش خاکسترو

 

                                 سوخته از طغیان گدازه...[

 

باخود می گویم:

 

                    ] ای کولی بی نام!

 

                    تقدیر تو رقص بر کاکل آتش است...[

 

به تفسیر خود که می نشینم

 

می روم از یاد

 

گم می شوم در شط شبان بی مهتاب

 

با خود می خوانم:

 

ای گم شده!

 

ای نشسته برنیزه ی باد!

 

تقدیر تو...

 

باری،

 

شکستن است و

 

شکستن است و

 

شکستن ...

 

و غریبانه مرگی

 

که ات هیچ کس را

 

                      نمی ماندش یاد!

 

منوچهر زال پور- تهران- 2/اسفند/86

 

mzalpour@yahoo.com

نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند 1386 ساعت 06:02 ق.ظ توسط : منوچهر زال پور
ویرایش شده در سه شنبه 14 اسفند 1386 و ساعت 11:03 ق.ظ



¯ یادداشت

پنجشنبه 25 بهمن 1386

سپندارمذ گان؛ شورانگیزتر از والنتاین

والنتاین، آن روحانی آزاده که در راه عشق و عشاق، پایمردی کرد و جان برسر پیمان گذاشت، سترگ مردی بود از تبار دل شدگان. چندان که دلیری کرد وحماسه ای شگفت آفرید.

نمی توان از نام و یاد چنین آزادگانی که در تاریخ، گوشه ای را به نام خود آذین بسته اند، به سادگی گذشت ویا انکارشان کرد. حال هر کجایی باشند و به هر مسلک و آیینی، پاس شان باید داشت. وچنین شد که والنتاین از یک نام به یک اعتبار راه برد و آبرویی شد برای عشق وهنگامه ای آفرید که شورش دل انگیز آن از مرزها گذشت و چند سالی است که ماهم  روز بیست و پنجم بهمن ماه هرسال به یاد او بساط دلدادگی را رنگین می کنیم و...

به گواه تاریخ، غوغای والنتاین ، جوان تر ازروز«سپندارمذ گان » خودمان است که پیشینه اش به بیست قرن پیش از میلاد مسیح می رسد.

اسپندارمذ که هم  به ضم و یا فتح میم خوانده می شود، نام فرشته ای است در کیش زردشتی و نیز، نام یکی ازامشاسپندان هفتگانه و نام ماه دوازدهم از سال خورشیدی و نام روز پنجم از هر ماه خورشیدی است که اسفندار مذ و اسپندار و سپندار نیزگفته شده است. چنا ن که مسعود سعد می گوید:

                             

    سپندار مذ روز، خیز ای نگار               سپند آر مارا و جام می آر

 

از گفته ی« مسعود سعد» چنین بر می آید که این روز، خجسته روزی بوده است ، فرحبخش و شادی آور. افزون بر این، ابوریحان بیرونی در« آثارالباقیه» آورده است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زمین و بانوان ‏می‌دانستند.

در گاهشماری های مختلف ایرانی، افزون بر این که ماه‌ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام ‏داشتند. به‌عنوان مثال روز اول هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که ‏نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات ‏خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و ‏روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. ‏زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم ‏می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان ‏اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌پنداشتند.‏

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، ‏جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه.به طورمثال شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت  که در ‏ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت و می‌بینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم ‏شادی می‌آفرید.‏

روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است؛ جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» ‏است؛ یعنی، جشن ستایش آتش و به همین گونه روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام ‏داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو ‏در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. از سوی دیگر، سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس و فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، ‏تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در ‏دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق می ‏پنداشتند

این روز در تقویم جدید ایرانی برابر است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از ‏والنتاین فرنگی است!

در این روز مردان به همسران خودهدیه می‌دادند. مردان و پسران، زنان و دختران خانواده را بر تخت شاهی ‏می‌نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند.این یک یادآوری برای برادران و مردان بود تا ‏خواهران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار ‏می‌شد، همواره این آزرم و احترام به زن را به مردان گوشزد می‌ کرد.

هنوز نیز در برخی از گوشه و کنار ایران زمین، مانند اصفهان، ری و دیگر شهرهای ناحیه ی مرکز و غرب ایران، مراسم جشن اسفندگان همچون گذشته برگزار می شود. در این روز بانوان، لباس و کفش نو می پوشند، زنانی که مهربان، پاکدامن، پرهیزگار و پارسا بوده اند و در زندگی زناشویی خود فرزندان نیک را به جامعه تحویل داده اند مورد تشویق قرار می گیرند و از مردهای خود پیشکش هایی دریافت می کنند. آنها در این روز از کارهای همیشگی خود در خانه و زندگی معاف شده و مردان و پسران وظایف جاری زنانه را در خانه به عهده می گیرند.

مرادم از این همه پر گویی این بود که آنچه همه خوبان دارند، ایران زمین مان همه را به یک جا دارد. ولی چرا خود را رها کرده ایم و از دیگران می آموزیم که در چه زمان و چگونه باید عشق و مهر را پاس بداریم، دردی است  کهنه که انگار هر که در این سرای در آمد بر مسند حکم، فرمان به بیگانگی باخودمان داد.

 امید که « باز جوییم روزگار وصل خویش» که این دورماندن از اصل ، تا ثریا می برد دیوارکج!  

 

                    منوچهر زال پور- تهران- 25بهمن 86

نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن 1386 ساعت 02:02 ق.ظ توسط : منوچهر زال پور
ویرایش شده در پنجشنبه 25 بهمن 1386 و ساعت 06:02 ق.ظ



¯ داستان

سه شنبه 29 آبان 1386

لیلی! دلم گرفته...

برای یه لحظه، چشمم بهش افتادو نگاهم به نگاهش گره خورد. پک عمیقی به سیگار زدو اشاره کرد که برم پیشش.

دوسه روزی می شد که کُپ کرده بود تو خودش. از اون شلوغی و بگو بخند ش دیگه خبری نبود. شده بود مثل برج زهر مار. اهل حرف و درد و دلم که نبود. می پرسیدی می گفت:هیچی. حالم خوش نیست... بیشتر که پاپیش می شدی یه جوری از سر خودش بازت می کرد که از پرس و جو خجالت زدت می کرد. رفتم به طرف تراس که ما اسمشو گذاشتیم« اوشن، فشم». تراس مشرف به حیاتی پر دارو درخته که بچه های تحریریه تک، تک و گاهی چند نفری جمع می شن اونجا برای سیگار کشیدن و سر به سر هم گذاشتن و خندیدن.

تا وارد محوطه تراس شدم و ایستادم پیشش، بی مقدمه گفت: دلم هوای شعر لیلی تو کرده. می خونیش؟... بدون این که بخواد چیزی بگه، شستم خبر دار شد که هرچی هست مربوط می شه به عشق و بی معرفتی دلدار و شایدم خیانت.

گفتم چی شده رفیق؟... سیگار دیگری گیراندو گفت: « درد عشقی کشیده ام که مپرس» گفتم پس بگو:« پیرانه سرم، عشق جوانی به سر افتاد»... حالا چه شده که رازی که در پرده نهان می داشتی، این جوری به در افتاد؟

لبخندئ زورکی زدو گفت: حالا یه بار به گربه گفتیم پی پیت درمون، زود درمونگاه وا کرد... به خاطر نخوندن شعر لیلی، تیکه بارم کرد. گفتم می خونم، عنق! ولی این شعر مال یه لحظه بد و یه احساس بد من در گذشته بود که زودم نظرم عوض شد. همه ی طایفه ی لیلی که نمی شن مثل اونی که تو ازش بد دیدی... بازم زورکی خندیدو گفت: خر خودتی! اگه نظرت عوض شده بود که نگهش نمی داشتی. مثل خیلی از شعرات که پاره کردی و ریختی دور، اینم نابود می کردی. نه این که هر از گاهی بخونیش و یه آه سردم پشتش بکشی... خودش یه شاعر نیم بند بود. صداشم ای بدک نبود. شعر خوب می خوند... دو باره پیله کرد که بخون.چندتا هندونه هم زیر بغلم گذاشت که با اون صدای گرم و مخملیت و با همون محکمی بخونش. الان می فهمم که چی می گفتی. شروع کردم به خوندن:

لیلی!

      دلم گرفته.

لیلی!

      غمم یکی نیست.

...

لیلی کجاوه ی نازت

                       در کدام گندابه ای

                                              به گِل نشست

که عشق

           بوی هرزگی گرفت...

 به اینجا که رسیدم، صدای هقهقه شو شنیدم. سرش داد کشیدم که خودتو جمع کن مرد گنده! ترشح توی دماغشو با صدای فین بلندی بالا کشید و بغض آلوده گفت:

« خلد گر به پا خاری آسان برآید            چه سازم به خاری که بردل نشیند»... وبه سمت تحریریه ی روزنامه راه افتاد.

سیگاری آتش زدم و به نرده های تراس مشرف به حیات ساختمان تکیه دادم. از اون طرف اگه کسی نگاه می کرد مثل یه زندونی پشت سلول به نظر می رسیدم. پک عمیقی به سیگار زدم. یه مرتبه یاد یه شعر از کارو افتادم که اگه درست یادم باشه، می گه:

« برو ای دوست، بروای پالان محبت بردوش

« دیده بر یده ی من مفکن و نازم مفروش

« به خدا سیرم از عشق دو پهلوی تو...» ... از داخل صدام کردن. نفهمیدم کِی چندتا دونه اشک از چشمم سر خورده بود رو گونه ها. به خاطر خودم بود، اون دوستم و یا کارو، نفهمیدم.

منوچهر زال پور- تهران-28/آبان/86

mzalpour@yahoo.com  

نوشته شده در سه شنبه 29 آبان 1386 ساعت 01:11 ق.ظ توسط : منوچهر زال پور
ویرایش شده در سه شنبه 29 آبان 1386 و ساعت 01:11 ق.ظ



¯ شعر

یکشنبه 8 مهر 1386

آن چنان

 

            که

 

                    تو

 

                             -  ما -

 

برجهیده ایم از جا...

 

بی نشان، مردمانی را

 

                       به کرنش

 

                                    - حقیرانه-

 

خمیده داشته ایم سر؛

 

                            در حیرتم،

 

                                         آری

 

                                                 آری

 

                                                        آری

 

                                                                حیرت!...

 

منوچهر زال پور- تهران- 6/ شهریور/86

                                                                                                                                                        mzalpour@yahoo.com    

 

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر 1386 ساعت 11:09 ق.ظ توسط : منوچهر زال پور
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ شعر

جمعه 23 شهریور 1386

براندام نازک تو

 

                    رقص انگشتانم

 

                                    حکم حکومت عشق را

 

                                                                تنفیذ می کند؛

 

 هنگام،

 

           که

 

                 هیچ

 

                        اریکه ای،

 

                                       تکیه گاه دولت عشق

                                                     

                                                                       نمی شود!.

 

 

منوچهر زال پور- تهران- 6/ شهریور/ 86

                                                                        

                       mzalpour@yahoo.com

 

نوشته شده در جمعه 23 شهریور 1386 ساعت 11:09 ق.ظ توسط : منوچهر زال پور
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ نوشته

پنجشنبه 4 مرداد 1386

از میان فراوان دردهای کوفتی که می شناسم، تنهایی، به تنهایی، برای خودش بد کوفتی است.

کهنه زخم بد خیمی است این که این چنین آماسیده است.

 به سان حبابی می ماند، کدر و تهی از هر هوایی... باری، بماند. سکوت!

 

منوچهر زال پور- تهران7/4/86

 mzalpour@yahoo.com

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد 1386 ساعت 10:07 ق.ظ توسط : منوچهر زال پور
ویرایش شده در - و ساعت -



¯

دوشنبه 18 تیر 1386

جالبه مثل این که تا این متن رو نگذارم اصل خبر نمیاد. این مطلب مربوط به جای خالی پست پایینه.

خبرگزاری دانشجویان ایران - اهواز 

سرویس: فرهنگ و ادب

منوچهر زال‌پور در آستانه روز قلم گفت كه مسؤولیت اهل قلم را می‌توان از دو دیدگاه بررسی ‏كرد؛ اول، قدردانی از كارهای عمومی و دیگر، جهت‌دهی یا همراه كردن جامعه با اهل قلم. ‏

این داستان‌نویس با بیان اینكه وقتی وارد بحث رسالت قلم می‌شویم كار خیلی مشكل می‌شود و وضیعت ‏موجود خیلی واقف به این مساله نیست، تاكید كرد: « باید راهی درست كرد كه این مسایل نیز از حالت ‏كلی و بیرونی بودن خارج شده و عمق و وسعت بیشتری پیدا كنند. » ‏

او در گفت و گویی با خبرنگار بخش فرهنگ و ادب ایسنای خوزستان تصریح كرد: « وظیفه اهل قلم باز كردن ‏مسایل برای درك بیشتر جامعه است. اقشار جامعه هم باید تا حد زیادی اهل مطالعه و تحقیق باشند. » ‏

زال‌پور با یادآوری این نكته كه بسیاری از افراد از كنار چنین مناسبت‌هایی می‌گذرند و یا نگرش كلی به آن ‏دارند، خاطرنشان كرد: « چه كسی باید قلم به دست بگیرد و شروع به نوشتن كند تا بتوان دیدگاه ‏روشنفكری را برای جامعه باز كرد و از دید وسیع‌تری به مسایل نگریست؟ » ‏


نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1386 ساعت 12:07 ب.ظ توسط : منوچهر زال پور
ویرایش شده در دوشنبه 18 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ